متولد زن تير ماه بسيار باوفا، نجيب، صرفه جو و گاهي اوقات خسيس، در آشپزي مقداري قابل، در شبهاي مهتابي بسيار عاشق، و در دوران مادر بودن يك زن كم نظير است.
او از انتقاد به شدت نفرت دارد و به معايب خود كمتر گردن مي نهد و پذيرا مي شود.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:51  توسط گندم
|
تازه به یکی دیگه از ایراداتش پی برده بود و اون این بود که زود تحت تاثیر قرار می گرفت از خودش تعجب میکرد که چرا تا حالا متوجه این موضوع نشده بود و وقتی اینو فهمیده بود که یه نفر تو مصاحبش گفته بود زود تحت تاثیر قرار نمی گیره داره میشمره روزا و لحظه هایی رو که می تونست یه جور دیگه رفتار کنه و نکرده بود
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 3:26  توسط گندم
|
اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد . جبران خلیل جبران
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:8  توسط گندم
|
مردی زیر درخت صنوبر
دراز کشیده و به خواب رفته است
همسرش می امد
بیمار نزارگونه
مرد برخاست
بافه ای هیزم به زیر بغل زد
وفرزندش را در اغوش کشید
و همسرش را بوسید
و به سمت خانه پیش رفتند
هیچ کس به او نخواهد گفت که چقدر زیباست
و او هیچ گاه نخواهد فهمید که چقدر زیباست
یانیس ریتسوس شاعر بزرگ یونان
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:46  توسط گندم
|
گریختی
- تو از من گریختی
چنان بهار از واژه ی کویر
و آن قناری به مژده ی بهار
- نیامد
و این شکوه ندامت
- در آینه بجز طرح یک دریغ ندید
فلق :
- شکوفه ی اندوهگین چشمهایم شد
و باد ولگرد
- از وسعت کویر
جنون ملتهب صخره های تنها را
به ارمغان آورد
و راه
- این راه خسته کولی
به مرکب کدامین ستاره نشست ؟
که این چنین افق
- آبستن است ؟
که نطفه ی اندوه بارور می شود در من ؟
***
کدام ستاره می میرد ؟
کدام بهار ؟
کدام پرستو ؟
که این کویر پذیرای هیچ رویش نیست ؟
***
تو رفتی
تو رفتی
تو رفتی
و من هرگز
ستاره ای را
در آسمان ندیدم
ستاره ها مردند
ستاره ها مردند
و ریشه ی خشک آن شوق بارور در من
- پوسید
***
کدام پاییز ؟
کدام زمستان ؟
کدام بهار ؟
مرا از این سکون یأس
تهی تواند کرد ؟
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:41  توسط گندم
|
اگه موقع تولدم اسممو انتخاب میکردم حتما گندم میزاشتمش خب حالا هم دیر نشده اینجام یه تولده و من اسممو انتخاب کردم همیشه عاشق وبلاگهایی هستم که شعرهای زیبا دارند منم میخواستم فقط با شعر اپ کنم اما من که شاعر نیستم تا با زبان شعر حرفامو بگم پس بعضی وقتا یه چیزایی مینویسم
در معرفی خودم میگم که یک زنم البته نه از جنس دیروزیها و نه شبیه امروزیها
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:41  توسط گندم
|
انگار دچار توهم شدم
در این سکوت چیزی می شنوم.
تو هم گوش کن. بعد از یک ساعت برایم حرف بزن.
البته اگر بتوانی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:0  توسط گندم
|
شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:51  توسط گندم
|
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید!
او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
....
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود...
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکارهء رسوا نداده بود..
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
" هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:29  توسط گندم
|
بید مجنون می رقصید،آرام و بی صدا
می وزید و می پیچید همراه نسیم
یک عشقبازی زیبا ؟!
گیسوانش رها در آسمان و چشمانش خیره به زمین
حتی از آسیب یک کودک هم در امان نیست...
کودک دست دراز میکند
گیسوانش را می کشد و تاری سبز از او می ستاند،به زور
تکه تکه به زمین میریزد و می خندد
بید مجنون باز هم می رقصد آرام و بی صدا
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:57  توسط گندم
|